|
سلام
الان خیلی خوشحالم که بازم تونستم بیام اینجا و بنویسم ولی ایندفعه با تمام دفعات فرق میکنه اونم
خیلی خیلی زیاد ، ایندفه بعد از حرفام کاری ندارم تقدیمتون کنم ، شعری ندارم که باهاش حرفمو بگم ...
... دیگه نمیخوام شعر بگم اخه نمیتونم احساستم رو کنترل کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و این شاید برام خوب
باشه ، خوب باشه که دیگه تابع احساس نباشم (البته، خوب فقط برا ظاهرم ) و این خیلی خوبه که
بتونم ظاهرمو حفظ کنم. (و البته شاید )
مثلا احساسم میخواد تنها باشم ، یه گوشه بشینم بی هیچ سر و صدایی و فقط گوش باشم اونم
گاهی اوقات ، احساسم میخواد گریه کنم و خیلی چیزای دیگه که منطقم نمیزاره و درست بر عکس
احساساتم عمل میکنه یعنی میره تو جمع ، سرو صدا و شلوغ بازی در میاره، طوری که خودمم باورم
میشه اینو میخواستم و موقع ناراحتی و گریه بهم میگه تا 30 بشمار؟؟!!؟؟
منم شروع میکنم :
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
خوب دیگه ناراحتیام تموم میشه و بازم میشم همون سرخوش قبل که تو نظر بقیه خیلی بی غمم و
اصلآ نمیدونم غم چیه که داشته باشم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برا همینه که میخوام دیگه شعر نگم چون نمیبفهمم احساساته یا عقل و منطق !!!!!!!!
الانم نمیدونم اینا رو که نوشتم از کجا سر چشمه میگره ولی هر جا سرچشمشه ، منطق باهاش مبارزه
نکرده پس شاید حرفای منططططططططططططططططقه،شاید...... ..... .... .....
خوب تا اینده ای که نمیدونم کیه
خداحافظ دوستان
خداحافظ کسایی که دلتون میخواست من نباشم
خداحافظ دنیای مجازی
و خدا حافظ تمام خوبیا و بدیاااااااااااااااااااااااااااااااااا
.   
فعلا  |