X
تبلیغات
سرزمین خوشبختی

سرزمین خوشبختی

"عقل" تکرار را نمی پسندد اما "احساس" تکرار را دوست دارد . "دکتر علی شریعتی"

ناژوانی ها ممنون

سلام به تمام دوستای مجازی

خیلی وقته نیستم و شایدم بازم نباشم چون نمیخوام که باشم ، الانم که اومدم فقط برای تشکر بوده و

 بس. از کیییییییییییییییییییییییییی ؟؟؟ یکم صبر بدید میگم.

۲سال پیش درست مثل ۳روز دیگه اولین باری بود که این وبلاگ رو را انداختم برا چی برای اینکه دل

نوشته هامو بذارم برا پیشرفت حالا چرا این کارو کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد از آشنایی با یه سری دوست خوب که الان دلم براشون خیلی تنگه و دوست دارم یه بار دیگه

باهاشون اون جمع دوستانه رو تجربه کنم اومدم و اینجا رو به دنیای مجازی اضافه کردم

میتونم اعتراف کنم که  "ناژوان"  بهترین انجمنی بود که توی عمرم دیده بودم اونم به خاطر بچه های

خوبش بود (منو ببخشید اگه میگم بچه ها)از همینجا از تمام دوستام به خاطر همدلیشون تشکر

میکنم مخصوصا خانم "لاله ایین مهر " که منو توی این جمع برد.

خیلی دلم تنگه واسه همه چی ، واسه تمام روزایی که میتونستن خوب باشن و نذاشتم که باشن

خیلی حرف زدم اونم درهم و برهم که خودمم نمیدونم چی گفتم ولی میدونم که میخواستم همه شو

بگم و توی گلوم گیر کرده بودن

ناژوانی ها ممنون

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 9:38  توسط سونیا " نجمه فیروزآ بادی "  | 

شاید خداحافظ

سلام

الان خیلی خوشحالم که بازم تونستم بیام اینجا و بنویسم ولی ایندفعه با تمام دفعات فرق میکنه اونم خیلی خیلی زیاد ، ایندفه بعد از حرفام کاری ندارم تقدیمتون کنم ، شعری ندارم که باهاش حرفمو بگم ...

... دیگه نمیخوام شعر بگم  اخه نمیتونم احساستم رو کنترل کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و این شاید برام خوب باشه  ، خوب باشه که دیگه تابع احساس نباشم (البته، خوب فقط برا ظاهرم ) و این خیلی خوبه که بتونم ظاهرمو حفظ کنم. (و البته شاید )

مثلا احساسم میخواد تنها باشم ، یه گوشه بشینم بی هیچ سر و صدایی  و فقط گوش باشم اونم گاهی اوقات ، احساسم میخواد گریه کنم و خیلی چیزای دیگه که منطقم نمیزاره و درست بر عکس احساساتم عمل میکنه یعنی میره تو جمع ، سرو صدا و شلوغ بازی در میاره، طوری که خودمم باورم میشه اینو میخواستم و موقع ناراحتی و گریه بهم میگه تا 30 بشمار؟؟!!؟؟

 منم شروع میکنم :

 

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30

خوب دیگه ناراحتیام تموم میشه و بازم میشم همون سرخوش قبل که تو نظر بقیه خیلی بی غمم و اصلآ نمیدونم غم چیه که داشته باشم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برا همینه که میخوام دیگه شعر نگم چون نمیبفهمم احساساته یا عقل و منطق !!!!!!!!

الانم نمیدونم اینا رو که نوشتم از کجا سر چشمه میگره ولی هر جا سرچشمشه ، منطق باهاش مبارزه نکرده پس شاید حرفای منططططططططططططططططقه،شاید...... ..... .... .....

خوب تا اینده ای که نمیدونم کیه

خداحافظ دوستان

خداحافظ کسایی که دلتون میخواست من نباشم

خداحافظ دنیای مجازی

 و خدا حافظ تمام خوبیا و بدیاااااااااااااااااااااااااااااااااا

.

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:43  توسط سونیا " نجمه فیروزآ بادی "  |